۱۳۸۸ مهر ۲۵, شنبه

دموکراسی در عمل؛از ساختار تا حاکمیت1

دموکراسی در عمل، از ساختار تا حاکمیت1


دموکراسی مقبول ترین نظام سیاسی در قرن حاضر است که البته درتمام کشورهای دنیا فراگیر نشده است و هنوز در جوامعی تلاش برای کسب دموکراسی واقعی از سوی مردم وجود دارد.این نظام سیاسی مرکب از مبانی حقوقی،اجتماعی و قوانینی است که هریک از این مبانی باید بصورت عملی بکارگرفته شده و هیئت حاکمه را تشکیل و قوانین را بر این اصول تدوین نمود.این مبانی عبارتند از: رضایت مردم، عدالت، توافق بر منافع مشترک، برتری قانون، تساوی همه افراد ملت در برابر قانون،حکومت یعنی تفیذ اختیار از سوی مردم به هیئت حاکمه برای اداره امور کشور، قبول و محترم شمردن اراده افراد در تعیین سرنوشت خود، تغییر دولت (شکل یا ماهیت) با رای و نظر مردم، احترام به آزادی های شهروندان . همچنین برای اجرای دقیق دموکراسی ابزاری مورد نیاز است که از جمله مهمترین آنها احزاب سیاسی، مطبوعات آزاد، شهروند آگاه و مجری قانون است.

رضایت مردم :

در نوشته قبل (کودتای 28/مرداد/1332) بررسی شد که بلحاظ قانون اساسی حاکم در زمان وقوع آن حادثه شاه حق عزل دکتر مصدق را داشت اما سرنگونی دولت وی در اذهان عموم مردم ایران کودتا نام گرفت.به چه علت؟ تصمیمگیری و اجرای آن برخلاف رضایت مردم.

در اداره امور مملکت آنچه تعیین کننده می باشد رضایت مردم است که اگر نادیده گرفته شود موجبات نارضایتی مردم را به همراه دارد.این عدم رضایت به شیوه های مختلف در جامعه نمودار گردیده هر اتفاقی را رقم میزند و تاثیر این نارضایتی و حرکت حکومت برخلاف میل ملت برای همیشه باقی میماند تا نتیجه دلخواه مردم حاصل گردد.ممکن است بلحاظ برخی اقدامات دولت، مانند سرکوب ویا عدم ایجاد اتحاد بین مردم، نتیجه واکنشها و نارضایتی عمومی فورا" نمایان نشود یا خواست مردم در همان وقت محقق نگردد اما هر چه هم که بگذرد این عدم رضایت که غالبا" تبدیل به خشم شده است، باقی میماند و نهایتا" در بستر زمانی مناسب خواست مردم اجرا میشود. مثال تاریخی در این زمینه بسیار است، از پیروزی مزدک در برابر موبدان و پادشاه که سرانجام بدلیل میل عامه مردم و گرایش ایشان به عقاید مزدک، قباد شاه ایران را وادار به رسمیت شناختن و تسلیم شدن به خواستهای مزدک و یارانش کرد تا دوران معاصر که در31/تیر/1331 پس از قیام مردم قوام مستعفی و مجددا" دکتر مصدق دولت خود را تشکیل داد یعنی نتیجه نارضایتی و واکنش مردم سریع به نتیجه رسید. اما پس از 28/مرداد/1332 نارضاتی مردم از زیاده خواهی شاه باقی ماند تا یکی از علل انقلاب سال 1357 باشد.قوام در نامه هایش به محمدرضا شاه، احترام به خواست ملت و حقوق مورد مطالبه شان را به وی متذکر شد! قوام در پایان نامه دومش در جواب نامه سرگشاده شاه(بامضای ابراهیم حکیمی وزیر دربار) مینویسد: (( ...چنانچه حقوق مردم گرفته شود و دلها شکسته و مجروح گردد جز یاس کلی و نا امیدی عمومی که موجب بغض و عناد و مقدمه مقاومت و طغیان است نتیجه ای نمی توان انتظار داشت
مردم بوجود آورنده هر جامعه و فعلیت بخش هر حکومتی هستند. پس چطور می توان وجود حکومتی را بدون رضایت مردم یا اجرای تصمیمات حکومتی برخلاف رضایت و میل مردم را تصور کرد؟ قانونی که برخلاف رضایت مردم وضع یا بشیوه ای که مورد رضایت مردم نیست بکار گرفته شود(از قانون سوء استفاده یا تفسیر بنفع عده ای خاص شود یا...)آن قانون قابلیت اجرا ندارد، چرا که قانون باید از سوی مردم محترم شمرده شود.اثر قوانین عمومی که دولت باید به اجرا درآورد را با اقدامات متقابل خنثی میکنند.آن دسته از مقرراتی را که باید توسط مردم اجرا شود را با شیوه هایی نظیر قانون شکنی،دور زدن مقررات،یافتن راههای فرار از قانون و... سرانجام قانون را اجرا نمیکنند.فقط دو دوره زمانی برای تحقق مراتب فوق طی میشود. اول، فراگیر شدن نارضایتی و نفوذ در جامعه و تبدیل شدن به احساس نارضایت عمومی. دوم، نمود تدریجی عدم رضایت و بروز واکنشهای ناشی از آن، مقاومت همراه با میل به تغییر شرایط موجود.واین مسیر ادامه میابد تا حصول نتیجه دلخواه ملت.این دوره ها چقدر زمان میبرد،بستگی به شرایط موجود دارد که مثال آن ذکر شد.

بنابراین رضایت مردم شرط اول در تشکیل حکومت و بقای آن است.وقتی رضایت باشد مشروعیت هم برای حکومت بدنبال دارد.تاریخ نشان مییدهد و تجربه شده که حکومتهایی که فاقد مشروعیت از نظر مردم هستند و نارضایتی مردم در سطوح مختلف آشکار است برای توجیح حاکمیت خود بدنبال جایگاهی هستند که مشروعیتی غیر از رضایت مردم برای خود کسب کنند و بیشتر این نوع کسب مشروعیتها، مشروعیت آسمانی است.یعنی هنگامی که میفهمند مشروعیت مردمی ندارند مشروعیت خود را آسمانی و خدادادی معرفی مینمایند.در برخی جوامع مانند شوروی سابق رهبران نظام کمونیستی مشروعیت خود را از عدالت محوری نظام کمونیستی میدانستند! یعنی تساوی مردم و مالکیت اشتراکی برای نیل به عدالت.و اینگونه برای خود مشروعیت قائل میشدند که هیچ نظام و عقیده دیگری نمی تواند نیازهای جامعه را تامین و عدالت را اجرا و حاکم نماید.بهر حال تا رضایت نباشد مشروعیت ممکن نیست.دولتها در دوران حاضر نمایینده افکار عمومی خود هستند و در عرصه های سیاسی فقط بر این مبنا قضاوت میشود.

کاریکاتور ازسایت شخصی محسن ظریفیان

کودتای 28/مرداد/1332 کودتا نبود! قوام هم دیکتاتور نبود!

عقل انسان کیمیاگری ست که بواسطه تفکر مسائل مختلف را تجزیه و تحلیل کرده سپس بوسیله تامل و تدبر یا تفکیک محفوظات خود و انطباق موضوعات با یکدیگر و مستندات موجود به کشف حقیقت می پردازد و اینگونه است که خداوند انسان را امر به تفکر مینماید و کشف حقیقت وظیفه انسان است.لذا تنها نقل گذشته کافی نیست بلکه باید رویدادها ی تاریخی را تحلیل نمود.متاسفانه در آثار مورخین نتنها تفسیر کمتر مشاهده میشود بلکه حوادث تاریخی را با دیده اغماض و یا صرفا" از نگاه خود به رشته تحریر درآورده اند.دراین نوشته (والیته همه مطالب این وبلاگ)سعی می شود تا با تطبیق وقایع و شرایط زمان وقوع آن و مستندات موجود حقیقت کشف گردد.
کودتای 28/مرداد/1332 کودتا نبود! قوام هم دیکتاتور نبود!
28/5/1332 محمدرضا شاه چند روز قبل از کشور خارج شده واین مقدمه سرنگونی دولت دکتر محمد مصدق است.ورود گارد تحت فرماندهی سرلشگر زاهدی به خیابانهای تهران و متعاقبا" دکتر مصدق تحت الحفظ به وزارت جنگ و به قولی به یک پادگان منتقل میشود.(البته دستگیری ایشان مورد تصدیق همه مورخین نیست).علت کودتا نامیدن این اقدام شاه دخالت مستقیم نظامیان است اما این شرط تحقق کودتا نیست چرا که کودتا در مواردی است که عده ای از نظامیان برخلاف قانون مستقلا" ومستقیما" کنترل و اداره امور مملکت را به وسیله امکانات نظامی و قوه قهریه بدست گرفته خود را هیئت حاکمه میدانند.اما دخالت سرلشگر زاهدی در 28 مرداد بنا به طرح قبلی و بدستور شاه انجام شد. اما شاه بنا به مشورت برخی بظاهر خیرخواه سلطنت شاید میخواست خود را مبری از اتهامات نماید و حتی نقل شده در خروج ازکشور اینطور ظاهر سازی شد که مصدق شاه را مجبور به مسافرت اروپا نموده است.بدلایل رضایت شاه و صدور دستور سرنگونی دولت دکتر محمد مصدق از جانب وی اشاره خواهد شد.بنابراین بدستور شاه نظامیان مداخله نمودند و پس از آن قدرت در اختیار شاه قرار گرفت و سرلشگر زاهدی حکمرانی ننمود.البته مردم نیز مقاومتی نکردند.شاه نیز پس از مراجعت به کشور دولت مصدق را ابقاء نکرد! بعد از شهادت دکتر محمد مصدق نیز در مورد واقعه مرگ وی هیچ تحقیقی صورت نگرفت و قدرت شاه هم روز به روز بیشتر شد.ضمنا" اردشیر زاهدی در خاطرات خود به دستور صریح و میل شاه اشاره و تاکید مینماید شاه میخواست حق قانونی خود را اعمال کند! و اما دلیل و مستند قانونی در این حادثه موجود است؟!؟ بله شاه حق عزل مصدق را داشت!؟ برطبق اصول چهل و ششم و شصت و هفتم متمم قانون اساسی مشروطه مورخ 14 ذی القعده الحرام 1324ق.
اصل چهل وششم:(( عزل و نصب وزراء بموجب فرمان همایون پادشاه است.))
اصل شصت و هفتم: ((درصورتیکه مجلس شورای ملی یا مجلس سنا باکثریت تامه عدم رضایت خود را از هیئت وزراء یا وزیری اظهار نمایند آن هیئت یا آن وزیر از مقام وزارت منعزل میشود.))
ملاحظه میشود که حق عزل و نصب وزراء با شاه بوده و فقط عزل ایشان آنهم فقط با اکثریت تامه مجلسین شورای ملی و سنا ممکن بوده است.یعنی نصب در اختیار شاه و عزل در اختیار شاه و یا مجلس شورای ملی و سنا بشرط اکثریت تامه!!!!!!!
بنابراین شاه میتوانست هر وقت که اراده کند مصدق را معزول و وزیر دیگری منصوب نماید اما بنا به مصالحی که در ذهن داشت و با توجه به شرایط موجود و بلیل قدرت مصدق برای اجرای فرمان خود متوسل به قوای نظامی گردید.
و اما مستندات قدرت طلبی شاه: 1- شاه که میدانست ملت موافق دولت مصدق است و البته پس از قیام 31 تیر سال 1331 که بخواست مردم دولت قوام برکنار و دولت دکتر مصدق تشکیل گردید ضمن اختلاف نظرهای دکتر مصدق و شاه تحمل این دولت برای دربار و شخص محمد رضا شاه ممکن نبود و همواره ضمن مخالفت با پیشنهادهای مصدق مترصد فرصتی بود تا بدون تکرار واقعه 31تیر1331 مصدق را معزول کند.
2- مصدق پیشنهاد کرد تا وزارت جنگ که درآن زمان تحت فرماندهی شخص شاه و با دخالت مستقیم وی اداره وکنترل میشد به دولت واگذار گردد و وزیرجنگ مانند سایر وزراءتحت دستورات و تعلیمات نخست وزیرباشد.این پیشنهاد از سوی شاه قویا" رد شد و شاه بیشتر درعزل مصدق قاطع گردید.
3- شاه همواره سعی در افزایش قدرت و اختیارات پادشاهی بیش از آنچه در قانون اساسی مشروطه برای سلطنت تعیین شده بود داشت که البته دکتر مصدق که فردی پایبند به مشروطییت،عدالت خواه و با عقاید مبتنی بر دموکراسی بود سد بزرگ شاه جوان بود.البته در دهه 40 خود رایی و قدرت بی چون چرای شاه عیان است اما این تفکر شاه موجب اختلاف شدید وی با قوام السلطنه نیز بود.و همین امر موجبات نارضایتی نخبگان و مردم را از حکومت شاه فراهم نمود
قوام السلطنه در اسفند 1327 نامه ای از لندننامه ای از لندن برای محمد رضا شاه پهلوی نوشت و شاه را از تشکیل مجلس موسسان و تغییر چند ماده از قانون اساسی و افزودن اختیارات قوه مجریه برحذر داشت.این نامه خیرخواهانه بود اما شاه از بداندیشی و کدورت برخی درباریان با قوام بدگمان شد نامه ای پر از توهین به قوام نوشت و لقب جناب اشرف را که بپاس خدمات قوام به او داده شده بود از وی سلب کرد.هرچند این نامه به امضای ابراهیم حکیمی وزیر دربار است اما قوام در پاسخ خود می نویسد ((... آنچه را که ایشان امضاء نموده اند ابلاغ فرمایشات همایونی بوده و بنابراین روی سخن و جواب به پیشگاه ملوکانه است...)). قوام در باب تغییر قانون اساسی در ادامه این نامه می نویسد:((... تکامل و ارتقاء را نمیتوان به این طریق تاویل نمود که حقوقی را که بیش از چهل سال قبل ملت ایران دارا بوده اکنون که افکار عموم ملل روشن تر و مبانی آزادی در همه جا محکم تر و کامل تر شده و برای مردم دنیا در تمام ممالک حقوق بیشتری شناخته شده است، حقوق مردم ایران را بعنوان اصل تکامل و ارتقاء یعنی بطور معکوس لغو کرده و قانون اساسی کشور را بنفع قوه مجریه تغییر داده و ملت ایران را از حق مشروع و مسلم خود محروم نمود...)) ملاحظه میفرمائید که علاوه بر خدمات جناب قوام وی خیرخواه ملک و ملت و حفظ و رعایت کامل اصول مشروطه بود.قوام علاوه بر نجات آذربایجان،تشکیل حزب،ساماندهی امور مالی کشور و... دهها خدمت دیگر مخالف قدرت بیشتر شاه و درواقع با مصدق دریک جبهه فکری قرار داشت و پس از استعفای دکتر مصدق در سال 1331 بلیل شرایط نابسامان کشور درآن زمان مجبور به قبول نخست وزیری شد ولی در تشکیل کابینه تامل و تاخیر ورزید!؟؟؟ در ماجرای 28/مرداد/1332 نیز بدلیل ضعف و بیماری و پس از تحمل سه عمل جراحی توان عکس العمل نداشت.دکتر مصدق مردی بود با گرایش به توده های مردم و عدالت خواه اما قوام فردی بود نخبه گرا و انجام آنچه بصلاح میدانست را مقدم بر هرچیز قرار میداد و البته بدلیل ذکاوت و نبوغ سیاسی که داشت دچار اشتباه نشد.دلیل و مستند این ادعا پیروزی وی در مذاکرات معروف به قوام – سادچیکف و نجات آذربایجان از اشغال قوای روس است.قوام پس از اینکه روسها آذربایجان را ترک کردند برای اینکه به تعداتش در قبال روسها عمل نکند ماجرای مخالفت مجلس با خود و استعفایش از نخست وزیری را طراحی نمود و حتی از آبرو و مقام چشم پوشی کرد... .مصدق هم که مردی بزرگ و قهرمان عرصه سیاسی مهمترین دوران سیاسی ایران است مانند قوام در سختترین شرایط کشور زمام امور را در دست گرفت.هم تنها بود و هم مورد خیانت یاران واقع شد وهم اینکه دچار برخی تصمیمهای غلط شد ولی مردان بزرگ بخاطر بزرگیشان، اشتباهاتشان بزرگ جلوه مینماید.
ای کاش مردان بزرگ ما متحد بودند!
منابع:تاریخ بیداری ایرانیان
رهبران مشروطه، تالیف ابراهیم صفایی
خاطرات سرلشگر اردشیر زاهدی